Monthly Archives: ژوئن 2013

سال های اقتصادی کشور

نوبت شما به نقل از وبلاگ “پایگاه فرهنگی ولایت 92” نوشت: طی چند سال اخیر، با آغاز هر سال و نامگذاری هر یک با عنوانی اقتصادی از سوی سکاندار ارشد نظام جمهوری اسلامی نقشه راه نیز تعیین و ترسیم شده است.

ادامه مطلب »

یادمان باشد!

نوبت شما به نقل از وبلاگ “حسرت” نوشت: هر پس مونده‌ای که‌ من زمین میندازم ..قامت یه‌ نفرو خم میکنه..

ادامه مطلب »

هجو الدین بلاد الکفری!

نوبت شما به نقل از وبلاگ “نصر 19” نوشت: ای بخشکد انصافی که اینان دمش می زنند و خدای شاهد است که سرچشمه بی انصافی خشکید و زبان چرب اینان نخشکید!

ادامه مطلب »

جلوگیری از انحراف انقلاب

نوبت شما به نقل از وبلاگ “اگر رئیس جمهور بودید، چه می کردید؟” نوشت: راز انحراف هر نهضتی، در انحراف از آرمان ها، ریشه های استوار آن نهضت نهفته است؛

ادامه مطلب »

برای شیخ حسن شحاته….

نوبت شما به نقل از وبلاگ “چفیه” نوشت: آنقدر تحت فشارم که از استدلال نمیتوانم بنویسم…این کلمات پاره پاره های یک داغ است…داغ غربت،تنهایی وبی کسی….

ادامه مطلب »

محافظان حرم بي بي زينب(س)

نوبت شما به نقل از وبلاگ “زمردی در دل کویر” نوشت: منطقه سیده زینب که حرم حضرت زینب خواهر امام حسین سومین امام شیعیان در آن قرار دارد در بحران و درگیری های 22 ماهه سوریه بارها مورد هدف حملات سنگین نظامی قرار گرفته است.

ادامه مطلب »

این هم زن من!

نوبت شما به نقل از وبلاگ“روی خاکهای کربلای ایران” نوشت: گفتم:چون هروقت به اونا نگاه میکنم تونیستی!یک سال پیش اومدی گفتی صبرکن،بهت میگم چی کارشون کنی،حالا بگو! با دست به خانمی اشاره کرد و گفت:”این هم زن من!من ازدواج کردم!” لباس سرتاسر سفیدش مرا خیره کرد.مشغول بیل زدن بود. صدایش زدم:” تو همیشه بهم سر میزنی اما من نه! حالا ...

ادامه مطلب »

قربون شجاعتت شهید عزیز!

نوبت شما به نقل از وبلاگ “روی خاکهای کربلای ایران” نوشت:اگر میگفتم:توی عملیات سرت رو بیار پایین تیر میخوره. میگفت :اینجا جای سجده است! کمتر از توپ و تانک نمیخوره!هر وقت می پرسیدم:”رضا نماز خواندی؟” برای اینکه حساسیت من را کم کند جواب میداد: “آقا مهدی ما با قرآن و کتاب سر و کار داریم؛ تیر و فشنگ به دردمون ...

ادامه مطلب »

روایت واقعی از یک سردار گمنام

نوبت شما به نقل از وبلاگ“بصیرت” نوشت:در میانه ی راه، یک خمپاره خورد وسط ستون که تعدادی از بچه ها را زخمی کرد. در آن ظلمات شب که چشم چشم را نمی دید، از اوضاعِ حمید متوجه شدم که زخمی شده است. با این حال به حرکت ادامه دادیم تا رسیدیم پشت سیم خاردار. به حمید گفتم قیچی را بده…

ادامه مطلب »