ژوئن 26, 2022

نوبت شما

باشگاه وبلاگ نویسان استان سمنان

این صداها گیرنده می خواهد

نوبت شما به نقل از وبلاگ (شهید جمشید ذوالفقاری): با سرعت خودم را به قبرستان نو رساندم؛ دیدم ایشان در میان قبرها در حال قدم زدن هستند. من خودم را آماده کرده بودم که تا ایشان را دیدم قضیه این صدا را به ایشان بگویم حتی اگر تردید کردند قسم بخورم!
227213864618224314817170215233431602402118

در مقاله حکایت جالبی از استاد فاطمی نیا خدمت شما عزیزان تقدیم می کنیم.

حتما شما هم بارها شنیده اید که می گویند فلانی چشم برزخی دارد. این اصطلاح یعنی شخص می تواند چهره واقعی افراد را ببیند. این شاخصه برای کسانی است که خودسازی کرده اند و در معنویات به جایی رسیده اند.

 

البته فقط چشم نیست که میتواند خیلی چیزها را ببیند. گوش هم می تواند خیلی صداها را بشنود. فقط باید اهلش باشد که بتواند این صداها را دریافت کند. خودساخته باشد و به تعبیر اهل فن, دستی بر آتش داشته باشد.

 

 این مساله پشتوانه روایی هم دارد. در روایت معروفی است که : مَا یَتَقَرَّبُ إِلَیَّ عَبْدٌ مِنْ عِبَادِی بِشَیْ ءٍ أَحَبَّ إِلَیَّ مِمَّا افْتَرَضْتُ عَلَیْهِ وَ إِنَّهُ لَیَتَقَرَّبُ إِلَیَّ بِالنَّافِلَةِ حَتَّى أُحِبَّهُ فَإِذَا أَحْبَبْتُهُ كُنْتُ إِذاً سَمْعَهُ الَّذِی یَسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ الَّذِی یُبْصِرُ بِهِ وَ لِسَانَهُ الَّذِی یَنْطِقُ بِهِ وَ یَدَهُ الَّتِی یَبْطِشُ بِهَا إِنْ دَعَانِی أَجَبْتُهُ وَ إِنْ سَأَلَنِی أَعْطَیْتُهُ: (1)

 

خداوند به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می فرماید: بنده ای از بندگان من با چیزی محبوب تر از آنچه من بر او واجب کردم به من نزدیک نمی شود. به درستی که بنده با مستحبات و نوافل به قدری به من نزدیک می شود تا جایی که او را دوست می دارم.

 

 پس وقتی او را دوست داشتم گوش او می شوم که بدان می شنود و چشم او می شوم که بدان می بیند و زبان او می شوم که بدان سخن می گوید و …  اگر دعایم کند او را اجابت می کنم و اگر از من چیزی بخواهد به او عطا می کنم.

 در اینجا حکایت جالبی از استاد فاطمی نیا خدمت شما عزیزان تقدیم می کنیم.

در قم سید بزرگواری بود و چاپخانه داشت!

از خواص علامه طباطبایی و محرم سر ایشان بود. این سید دارای معنویات و حالات بالا و اهل کتمان بود. روزی در منزلش ما را دعوت کرد.

بنده با شخص دیگری خدمتش رسیدم. در ضمن صحبت، به پهنای صورت اشک میریخت.

قضیه ای ازعلامه طباطبایی (رضوان الله علیه) نقل کرد گفت: روزی با آقا کار داشتم رفتم در منزل ایشان؛ هر چه در زدم و منتظر ماندم کسی نیامد، معلوم شد کسی در منزل نیست.

 

ناگهان صدایی در گوشم گفت: در نزن، آقا رفته اند قبرستان نو! کسی هم در کوچه و اطراف من نبود…

با خودم گفتم: میروم قبرستان نو، در ضمن به صحت و سقم این صدا هم پی میبرم!

 

با سرعت خودم را به قبرستان نو رساندم؛ دیدم ایشان در میان قبرها در حال قدم زدن هستند. من خودم را آماده کرده بودم که تا ایشان را دیدم قضیه این صدا را به ایشان بگویم حتی اگر تردید کردند قسم بخورم!

همین که خواستم مطلب را بگویم فرمودند: دست و پایت را گم نکن، از این صداها زیاد است، گیرنده میخواهد!