دسامبر 7, 2022

نوبت شما

باشگاه وبلاگ نویسان استان سمنان

منافقین خبیث ترین انسان ها هستند

نوبت شما به نقل از وبلاگ “بصیرت بسیجی” نوشت:شهید حمید غیبی در تاریخ سوم اردیبهشت ماه ۱۳۶۲ در حالی که در خیابان گلبرگ تهران، حوالی میدان هلال احمر به سمت دبیرستان محل کارش می رفت هدف گلوله دو ترویست منافق قرار گرفت و به شهادت رسید.

001

شهید حمید غیبی در بیست و هفتم آذرماه ۱۳۴۱ در تهران به دنیا آمد. دوران کودکی اش مانند تمام نوجوانان دهه ۴۰ خیلی عادی سپری میشد. اما دوران نوجوانی اش مصادف شده بود با اوج گیری انقلاب در شهرهای مختلف و نقطه عطف این تحرکات انقلابی در تهران بود و شهید غیبی نیز با وجود سن کم، با این موج عظیم مردمی همراه شد و زندگی اش با انقلاب و فعالیت های انقلابی عجین شده بود.

روحیه اش فرهنگی بود و پس از پیروزی انقلاب فعالیت های فرهنگی اش را در مسجدالنبی نارمک تهران شروع کرد. پس از مدتی هم به استخدام آموزش و پرورش درآمد و خیلی زود پیشرفت کرد و مدیر دبیرستان شد.

در تاریخ سوم اردیبهشت ماه ۱۳۶۲ در حالی که در خیابان گلبرگ تهران، حوالی میدان هلال احمر به سمت دبیرستان محل کارش می رفت هدف گلوله دو ترویست منافق قرار گرفت و به شهادت رسید.

حاشیه نگاری تیم سرگذشت پژوهی بنیاد هابیلیان از دیدار با خانواده شهید حمید غیبی:

کمی منتظر ماندیم تا همه دوستان جمع شدند. خواهر شهید در را برایمان باز کرد. خوشرو بود و به گرمی استقبال کرد. وارد منزل شان شدیم و گوشه ای نشستیم. خواهر شهید با کارمان آشنا بود. می دانست چه باید بگوید.

«حمید سال۱۳۴۱ به دنیا اومد. ساکن تهران بودیم. چهار تا خواهر بودیم و چهار برادر. پدرمون بنگاه معاملاتی داشت. مادرمون خانه دار بود. حمید از من بزرگتر بود. بچگی هاش رو ندیدم اما اون چیزی که یادمه چهره همیشه خندون و مهربون داداش حمید هست. خیلی مراقب خواهرها بود. احترام ویژه ای هم به مادرم می گذاشت. دوران دبستانش خیلی معمولی طی شد اما وقتی وارد مقطع راهنمایی شد زمان انقلاب بود. فعالیت های حمید هم عوض شد و رنگ و بوی انقلاب گرفت. کم کم با بچه های مسجد آشنا شد. حمید کم کم بزرگ میشد و اکثر اوقات تو مسجدالنبی نارمک بود. گاهی هم با دوستاش می اومدن خونه و تو اتاق باهم بحث می کردن یا اینکه نوارهای امام رو گوش می دادن. ساواک به فعالیت های حمید مشکوک شده بود. برای همین چند دفعه دستگیرش کردن اما چون مدرکی نداشتن زود آزادش می کردن.

بعد از پیروزی انقلاب مجتمع فرهنگی مسجدالنبی رو پایه گذاری کرد. کنار کلاس های اعتقادی که اونجا برگزار می شد، دوره های اسلحه شناسی هم راه انداخته بود و خودش آموزش میداد.

حمید که قبل از پیروزی انقلاب با منافقین آشنا شده بود از این گروهک خوشش نمی اومد. یک بار که رفته بودیم شمال، تو محل اقامت مون عکس های مسعود رجوی رو زده بودن. داشتیم وسایل رو جا به جا می کردیم که دیدم حمید اومده و داره میخنده. رفته بود چشمهای مسعود رجوی رو از تو همه عکس هایی که به دیوار بود در آورده بود.

کمی بعد به استخدام آموزش و پرورش دراومد. مدتی معلم بود و مدتی هم مدیر شده بود. ارتباط خوبی با دانش آموزهاش داشت. اون زمان جنگ هم شروع شده بود. خیلی جبهه می رفت. هیچ وقت هم خودش برنگشت. تیر و ترکش ها مجبورش می کردن برگرده. همیشه باید مجروح میدیدیمش! هربار که با اون وضعیت می اومد خونه، تازه مهمون داری ما شروع می شد. شاگردها می اومدن عیادتش بعد هم دوستاش.

هر بار که از جبهه برمیگشت می گفت:« تجدید آوردم که الان اینجام. اگه قبولم میکردن شهید می شدم.» حرف هاش برام سخت بود. هر دفعه خانواده اعتراض می کردن می گفت:«شما نمی دونین اونجا چه خبره. تهران برام مثل قفسه.»

این حرفها و رفت و آمدهاش به جبهه خانواده رو آماده کرده بود برای شهادتش.

سال۶۱ ازدواج کرد. چند ماهی تو عقد بود اما نمی خواست بره سر خونه زندگیش. می گفت :«من شهید میشم.» حتی همسرش هم نتونست تهران نگهش داره. دوباره رفت جبهه. این دفعه باز هم مجروح برگشت. عصب دستش قطع شده بود. باید دستش رو عمل می کردن. خواستیم ببریمش بیمارستان اما قبول نکرد. خودش تنها رفت.

من مدرسه بودم. معلممون با تاخیر اومد. وقتی رسید گفت: «یک جوون رو تو میدون هلال احمر ترور کردن.» دلم خیلی لرزید. بعد مدرسه رفتم سمت خونه. دیدم کوچه مون شلوغه. دم در خونه مون حجله گذاشته بودن. عکس حمید رو زده بودن.

۳اردیبهشت۶۲ حمید به آرزوش رسید و از قفس رها شد. دو نفر موتور سوار ترورش کرده بودن.

منافق ها ناجوانمرد و کوردل هستن. نمی تونن حقایق رو ببینن. منافقین خبیث ترین افراد هستن. اون ها به کشورشون خیانت کردن. اینهمه مردم رو بی گناه به شهادت رسوندن. باید جواب بدن؛ بای ذنب قتلت؟»

انتهای پیام