فوریه 2, 2023

نوبت شما

باشگاه وبلاگ نویسان استان سمنان

مصاحبه با وبلاگ نویس برتر استان سمنان در تیر ماه ۹۲

سلام عرض می کنیم خدمت شما مدیر محترم وبلاگ “حسرت” به لطف خدا شما از طرف سایت وبلاگی استان سمنان “نوبت شما” به عنوان وبلاگ برتر تیرماه انتخاب شدین، برای آشنایی ما و خوانندگان سایت به عنوان اولین سؤال ابتدا لطفا خودتان را معرفی کنید و بفرمایید در چه مقطعی تحصیل می کنید؟

=دل اگر تاریک اگر روشن بسم الله النور .. 

خدایا گفتم: دست خالی زشت است، مهمانی رفتن … دست پر آمده ام، دستی پر از گناه چشمی پر از امید

من هم سلام عرض می کنم خدمت شما همچنین خوانندگان سایت، فرارسیدن ماه خیر وبرکت ماه بندگی و عبودیت را خدمت شما تبریک میگم. ان شاء الله بتوانیم بهره برداری خوبی از این ماه داشته باشیم.

hasratt

زهرا هستم. مدیر وبلاگ “حسرت” در حال اتمام تحصیلات سطح دو حوزه.. در شهر شاهرود 

-چرا نام وبلاگتون “حسرت” انتخاب کردین؟
= میتونم بگم؛ این سوالی هست که تقریباَ ازسوی بسیاری از بازدیدکنندگان وبلاگم با آن مواجه شدم.
اینکه چراحسرت؟ این عنوان با مطالب سازگاری درستی نداره؟ یا حسرت از چی و… البته تا حدودی پاسخگوبوده ام…اما دلیل اصلی که برای اولین باردر اینجا میخوام عنوان کنم اینکه…به حفظ قرآن مشغول بودم….اواسط راه مشکلات بسیاری برام به وجود آمد که آنها را خالی از حکمت های الهی نمیدانم….ناخواسته مجبور شدم دست بکشم…میگم مجبورشدم چون اگر کاری رو شروع کنم حتی الإمکان باید به اتمام برسانم اون هم با تمام سختی ها و مشکلات موجودش…
حال نمیخوام عنوان کنم چه اتفاقاتی برام افتاد…امّا آدم همیشه حسرت چیزایی رو می خوره که نداره یا یه روزی داشته و حالا از دست داده…به خودم حق میدم همچین حسرتی رو توی دلم داشته باشم…با این امید که یه روزی از بین ببرم….اونوقت این وبلاگ…
علاوه براین….حسرت شهادت…دیدار یار دلربا….حسرت کربلا…چرا؟ حسرت ها  که کم نیستن!

-وقتی تاریخ آرشیو “حسرت” رو نگاه می کنیم می بینیم که فقط چند ماه از ایجاد آن می گذره، یعنی از اسفند ماه.. انگیزه شما از ورود به فضای مجازی چه بود؟  
= خدایا دست هایت کجاست که کنار بزند دلتنگی ام را؟
 با اینکه حرفای دلم رو مینویسم، اما بهتر دیدم یه فضای  دیگه رو هم تجربه کنم … پیشنهاد یکی از دوستان درست در شبی که داشتم روی یک طرح فرهنگی  برای شهدا کارمیکردم هم  تاثیر گذار بود… روز بعدش شروع به فعالیت کردم.

-چرا  وارد حوزه شدید، آیا بهتر نبود که از ابتدا دروس کلاسیک دانشگاهی رو برمی گزیدید؟
=  فکر میکنم،خواست خدا بود… شاید ابتدا اینطور فکر می کردم، اما بعهدها… متوجه شدم که حوزه بیشتربا روحیاتم  سازگارهست. معنویت وصفا و صمیمیتش رو دوست دارم   البته  ان شاءا…درصدد هستم که تحصیلات دانشگاهی را هم پیگیری کنم …

-شما در وبلاگ “حسرت” مطالب زیبا و جذابی دارید.. ملاک و معیار شما در انتخاب نوع مطالبی که در وبلاگتون منتشر می نمایید، چیست؟
=امیدوارم که اینطور باشه…با این سوالات هر لحظه بیشتر نزدیک میشم به همون جواب اول…سال های سال از عمرمان گذشت اما دلتنگی هایی که گاهی دچارش می شویم، هنوز تمامی ندارد…

-آیا خودتون هم قلم بدست می شوید که مطالب وبلاگتون از خودتون باشه؟
=بله، اما کمتر در وبلاگ استفاده می کنم…

-این حرفایی که می نویسید فقط برای رفع تکلیف و یا چرکنویسی و… است ؟
= همش از ته دله…

-آیا به نظرتون وبلاگ نویس ها مطالبشون  برآمده از فکر و اندیشه خودشون  باشه بهتره یا کپی از مطالب دیگران باشه؟
=وبلاگ نویس ها؟؟! اگه اینطور باشه که  اکثر مطالب می شوند تکراری و فاقد ارزش. بهتر اینه که یه نویسنده وبلاگ به جای آنکه وقتش را صرف کپی برداری کند، بره مطالعه کنه و چیزهای بنویسه که مفید فایده باشد. البته باید خاطر نشان کرد که هدفش ازکپی و گذاشتن  مطالب دیگران چه میتونه باشه؟ لااقل اگه اطلاع رسانی باشه بهتره نه اینکه…

چقدر به بازدید وبلاگتون اهمیت میدین؟
= برای پاسخ به این سوال باید در نظر داشت …هدف از ایجاد وبلاگ چه بوده؟ نمیتونم بگم اهمیت نمیدم …ولی نه چندان….کار باید برای رضای خدا باشه.

-بهترین وبلاگی که تا به حال دیدید، کدام بوده و چه ویژگی هایی داشته است؟
=بهترین از نظر من خیلی معناها می تواند داشته باشد، اما با این دیدگاه نمی تونم بگم که کدام وبلاگ بهتر بوده .خیلی از وبلاگ هایی که دیدم، معنویت خاصی رو القا کردند، یا مطالبشون واقعاَ به دلم نشسته….هستند بسیاری از وبلاگ ها که در مواجهه و مشاهده آنها با توجّه به بار معنوی  یا علمیشون  آدم احساس می کند که چیزی دستش را گرفته، و وقتی رو که  برای دیدن و خوندن مطالبش گذاشته، هدر نرفته…

-آیا حضور در فضای مجازی به دیگر کارهایتان لطمه نزده است؟
=نه چندان…انسانها این قدرت رو دارند که از لطمه های پیش رویشان پیشگیری کنند…البته تا لطمه را چی معنا کنیم…

-چه کسی را به عنوان الگوی خود در زندگی انتخاب کرده اید؟
=سؤال سختیه، الگو داشتن یعنی اینکه من کسی را انتخاب بکنم که زندگی ام بر اساس روش ؛خط و مشیّ او باشه  و من طبق ساختاری که از رفتار واعمالش در ذهن دارم پیش برم،مثلاَ به نظرم این اجحافه که من بگم الگویم خانم فاطمه زهراست، چه بسا که من نتونم حق ایشون روبه عنوان کسی که ایشان را الگوی خود قرار داده ادا بکنم، حال از جهت عفاف و حجاب باشه، نوع زندگی و ساده زیستی باشه ویا چیزهای دیگه…اما سعی میکنم حداقل اون انتظاری که از خود دارم رو برآورده کنم

به نام دین خدا بس که شرک ورزیدند … زمانه همچو قفس تنگ شد برای علی
به ادّعا نتوان شیعه بود… شیعه کسی است… که جای پای خود بگذارد به جای پای علی
امیدورام سعیم نتیجه داشته باشه و لااقل بتونم اسم شیعه بودن و حرمتش رو حفظ کنم 

-مسأله کمرنگ شدن حجاب و عفاف مهمترین بحث فرهنگی جامعه ماست، چرا برخی دختران و پسران جوان به سمت بی حجابی و بی عفتی و رفتارهای خلاف شؤون اسلامی می روند؟
=این سؤال خیلی کلی هست و بنظرم میتونه جوابهای زیادی داشته باشه،هم دینی هم اجتماعی و… شایدهم باید علت های انحراف رو بررسی کرد.  اجتماع…خانواده…دوست خیلی تأثیر گذارند…از همه مهمتر خود فرد

-شما چه راهکارهای فرهنگی برای این موضوع  دارید وآیا امر به معروف موثر هست؟
= بیان کردن این راهکارها توسط بنده آیا میتونه راهگشا باشه؟! در هر حال  فواید حجاب بیشترنشان داده بشه بهتره… در جامعه زیاد روی بحث حجاب  کار نشده … مثلاً در همایش های حجاب هم نگاه کنی، می  بینی اکثر باحجابند.خب چه فایده؟هدف کلاَچی هست؟ جامعه جوری شده که انگار افراد باحجاب جدا از بی حجاب ها هستند. با همدیگه کاری ندارن، من یک خط فرضی دور خودم کشیدم که فقط خودم هستم و خودم یا اینکه  من مسؤول اعمال و رفتار خودم هستم و دیگران هم همینطور، باید این نگاه و رویکرد مردم جامعه ما تغییر کند،معلومه که امر به معروف موثره…البته در صورت فراهم بودن شرایط سوی امر به خوبیها و نهی از بدی ها بریم. ولی آنقدردر باتلاق دنیای رنگارنگ خویش فرورفته ایم که از همه چیز غافلیم. کاش کمی دلمان می سوخت… راهکار فرهنگی  زیادهست، اما نمی دانم چرا ما دل و زبانمان به یکسو نمیره.

آه ای شهیدان جنگ تردید و یقین است … بعد از شما بار گرانی بر زمین است

-نظرتون راجع به سایت نوبت شما چیست؟
=سایت بسیار خوبی است که معرفی می کنه وبلاگ های استان رو… با توجه به کلّیت سایت فکر می کنم جای بعضی مطالب در آن خالی است.

-چه برنامه ها و اهدافی رو برای آینده خود در نظر گرفته اید؟
=با توجه به دیدگاهم، اهدافم نسبت به زندگی کم نیستند. اما من زیاد برای آینده ام برنامه ریزی نمی کنم. چون به عینه دیدم همیشه هستند اتفاقاتی که مسیرم را عوض کنند. باید همیشه به مسائل چند جانبه نگاه کرد… به ادامه تحصیل فکر می کنم و اینکه دوست دارم فرد مثمر ثمری  برای خودم و اطرافیانم و جامعه باشم، با سکون وبی حرکتی میانه ای ندارم.
هرچه دلم خواست نه آن می شود …. هر چه خدا خواست همان می شود

-شهدای ما چه حقّی بر ما دارند؟ و خواسته آنها از شما جوانان و افسران جنگ نرم چیست؟
=حق حیات.. و اینکه شاید کمترین حقی که شهدا بر ما دارند این است که به یادشان باشیم، البته نه آن چیزی که … بر سر زبانمان جاریست و دلمان از عشق آن خالیست. و ای کاش ما هم دلسوخته شویم و مشتاق تر از همه برای رسیدن به آسمان.. کاش عهدی ببندیم باشهدا که تا اخر خط در این جبهه جنگ نرم بمانیم…

-آیا تاکنون به اردوی راهیان نور رفته اید؟ کمی از حال و هوای آن فضاها برای ما شرح بدهید.
=بله….افتخار حضور داشتم چندین بار به عنوان خادم الشهدا… به نظر من عکس ها، فیلم ها، حرف ها بیان کننده خوبی نیستند؛ حداقل برای نشان دادن حال و هوای آن مناطق همینطوربرای بیان حس و حال معنوی که به انسان ها دست می دهد. هیچوقت نمیشه با حرف معنویتی را به جان کسی تزریق کرد. بهتر ان است که برویم و ببینیم. مثلاً حس و حالی که با راه رفتن روی رمل های فکه به انسان دست می دهد، توصیف نشدنی است.هرچقدر من بگم.از فكه‌، فقط‌ بايد در فكه‌ سخن‌ گفت‌ و بس‌.از فكه‌، فقط‌ بايد با اهل‌ فكه‌ سخن‌ گفت‌ و بس‌… کار آسانی نیست گفتن از کسانی که بساط جنون را به سوی مجنون به راه انداختند.. گفتن از اشک و آهی که در آنجا به انسان دست می دهد… بوی عشق، بوی خدا، کنار نخلستان های سر جدا، تنهای تنها در یک وادی نور پر از عطر ملکوت، بوی خون صدای تکبیر از سوی خاکریز، کاش ما هم شویم روزی از یاران آسمانی … کاش شهدا دست ما رو هم بگیرن… من زیر بار معصیتم ضعف کرده ام… دستی کجاست تا مدد ناتوان کند. الان دلم واقعا یک گوشه می خواهد در…هر جا جز اینجا

حسرت

– آیا خاطراتی از حضورتون در  جنوب دارید؟
=خاطرات که  خیلی زیاده.. اما یادمه به خاطر فشار کارو به خاطر اینکه ما باید پذیرای زائران زیادی می بودیم، این باعث می شد که ساعت خواب مون بیاد پایین و شاید ما فقط سه ساعت یا کمتر در شب می خوابیدیم. بعضی کاروان ها دیر میرسیدن تا وقتی که می خواستیم شام بدیم، کارها را انجام بدیم وخودمون شام بخوریم، شاید ساعت از 2 نصف شب هم می گذشت، یه شب حدود ساعت سه خوابیدیم. برای نماز صبح من اذان می گذاشتم اون موقع اذان حدود ساعت 4 بود. گوشیم رو می گذاشتم سر ساعت که زنگ بخوره و خودم بلند می شدم می رفتم بلندگو را تنظیم می کردم اذان پخش بشه.. وزائران کم کم از خواب بلند شوند و بروند وضو بگیرند و آماده شوند. ما برای نماز صبح که نماز جماعت داشتیم.
یادمه که شاید 40 دقیقه هم نشده بود که خوابیده بودم، وقتی گوشیم زنگ خورد، سریع بیدار شدم و اومدم روی سکو و گوشی رو گذاشتم جلوی بلندگو و همینطور نشسته خوابم برد. فکرمیکنم حدود  10  دقیقه بود که من همانطور خواب رفته بودم، یک دفعه متوجه دستی شدم که روی سرم قرار گرفته  … من رو از خواب بیدار کرد. چشام بازکردم دیدم چند تا از زائران دارند نگاه می کنند و یک خانم سن و سال دار، داره باهام حرف میزنه، پاشو برو دخترم! اینقدر شما زحمت کشیدی، خسته شدی… پاشو برو…همون موقع دخترش اومد گفت: چی شده مامان…گفت: هیچی این خانم همینطور نشسته خوابش برده معلومه خیلی خسته اس..در همین حین زائران دیگری هم آمده بودند تماشا می کردند.. هم لذّت می بردند و هم پیش خودشون می گفتند شرمنده که به خاطر ما زحمت می کشید و استراحت ندارید، باتمام خجالتم گفتم: به خاطر شهداست و خدمت می کنیم.
و یه خاطره دیگه از اون موقعی که من فرمانده مقربودم و بیسیم دستم بود و به همین خاطر زائران خیلی تعجب می کردند که یک دختر با این سن و سال که بیشتراز21-20نمیخوره، بیسیم داره. یادمه  کار زیاد بود تند تند داشتم غذاها رو می بردم و از زائران هم داوطلبانه به خاطر کمبود نیرو می آمدند سرویس دهی می کردند. بچه ها گفتند شما برو نان بده… خسته شدید انقدر پله ها رو رفتید و آمدید…ما هستیم.زائرها آن شب نسبت به شب های قبل کمی بیشتربودند. به خاطر همهمه زیاد صدای بیسیم رو زیاد کرده بودم و متوجه نشدم که تا آخرین درجه زیاد شده. این مهمانها شب اول بود که اومده بودند همینطور که داشتم نان می دادم، یکدفعه صدای بیسیم بلند شد : یاور یاور کوثر،  یاور یاور کوثر
یکدفعه از صدای بلند بیسیم مهمانها ساکت شدند و برگشتند به سمت من نگاه کردند. بقیه هم که متوجه نشده بودند سکوت کردند. من هم وسط سفره بودم و دیدم خیلی بدجور شده، نانها را دادم دست یکی از زائرها و بیسیم را از جیب مانتوم بیرون آوردم، تا وقتی که از سالن  بیرون رفتم، اینها داشتند با لبخند ونگاه تعجب آلودشون منو نگاه می کردند که چی شد… ولی خب .. یادمه وقتی برگشتم سفره بعدی، یک خانمی چادرم کشید و می گفت خانم بیایم کمکتون کنیم؟ بیاییم کمکتون کنیم؟ کناریشونم می گفت:خیلی زحمت می کشین دخترم اجرتون با شهدا و….
قشنگترازهمه لحظه بدرقه از این مهمونای شهدا بود.

-زمان زیادی از نیمه شعبان نمی گذرد، شما  دلیل نیامدن حضرت صاحب (عج) را در چه چیز می دانید؟ و آیا دعاهای ما تأثیر دارد؟

=هر کس باید به این نتیجه برسه شاید من دلیل نیامدن باشم…صحبت از نیامدن نیست…از چرا نیامدن است ودلهایی که نمی لرزند و دستانی که بالا نمیروند ودعایی که ب استجابت نمیرسد…عادت کرده ایم بگوئیم چرا نیامد؟ ومی آید…به این باورهای باور نشده عادت کرده ایم…باز هم میگویم:نمی دانم چرا ما دل و زبانمان به یکسو نمیرود. 

شعر

-تشکر می کنیم از حضورتون در این مصاحبه، و برای شما و همه فعالان عرصه دفاع از ارزشهای اسلام در فضای مجازی آرزوی موققیت و سرافرازی داریم. در پایان اگر صحبت خاصّی دارید که در بین مصاحبه مطرح نشد، بفرمایید.
=ممنونم از شما مدیریت سایت و همچنین خوانندگان محترم، بنده هم برای شما و خوانندگانتون آرزوی موفقیت و سلامتی دارم. در آخر هم تشکر میکنم از پدر ومادرم بخاطر همه ی خوبیهاشون.وهمچنین شعری را تقدیم می کنم به شما عوامل و میهمانان سایت “نوبت شما”

مهمان شدن به خوان شما، مزه می دهد…افطار و لقمه نان شما مزه می دهد
در هر سحر دعای فرج بر لبم نشست… این العجل به جان شما مزه می دهد
قران پشت پرده بخوان سوره ای که وحی… با لهجه و بیان شما مزه می دهد
هرچند خواب روزه مؤمن عبادت است… رؤیا پر از نشان شما مزه می دهد
بر سفره سحر که نبودم نماز صبح… بیدار کن، تکان شما مزه می دهد
تعجیل کن بیا که شب قدر می رسد … احیا چه با دهان شما مزه می دهد
ای کاش تو اقامه کنی این نماز عید… قد قامت و اذان شما مزه می دهد

  … با یک جمله تکمیل کنید.
قلم که بدست می گیرم می نویسم به یاد … تمام ارزش هایی که کم ارزش شده اند.
درسی که از دیدار با خانواده شهید گرفتم ان بود که … وقت دلتنگی یک آه چقدر وزن دارد

می خواهم وقتی ماه رمضان به پایان رسد، من … آمرزیده شده باشم.
وقتی دلم می گیرد، می روم… مزار شهدای گمنام اگر میسر نشد، سجده برایم رفع دلتنگی است.
توصیه می کنم که … زندگی نامه آیت الله مرعشی نجفی را حتماً مطالعه فرمایید.
می خواهم به امام زمان بگویم که … چقدر سنگین است تکلیف زندگی بی تو.چرا تمام نمیشوداین انتظار؟؟!
برای دوستان دعا می کنم که … هیچگاه گمراه نشوند
سخت ترین کار دنیا….ترمیم اعتمادیست که از دست رفته

-سحرگاهان ماه رمضان دستهای خود را به دعا بلند می کنید و از خدا می خواهید… حال من آمده ام حال مرا بهترکن…دیگراز دست خودم خسته شدم باور کن…باچنین بنده که داری به مدارا سرکن…اصلاَ انگار نه انگار گنه کارم من…به تو اندازه ی یک عمر بدهکارم

عکس0690

———————–

آرشیو مصاحبه های نوبت شما:

۱-فروردین ۹۲-سپاه سایبری جمهوری اسلامی ایران از شاهرود

۲-اردیبهشت ۹۲-علمدار کمیل از دامغان

۳-خرداد ۹۲-به سوی ظهور از گرمسار

۴-تیر ۹۲-حسرت از شاهرود

5-مرداد 92- ؟