سپتامبر 25, 2022

نوبت شما

باشگاه وبلاگ نویسان استان سمنان

داستانی راستان…

نوبت شما به نقل از وبلاگ “بصیرت” نوشت:بنی اسرائیل آمدند سراغ پیامبرشان که دعا بخواند ولی هر چه می نشست زیر آسمان و دعا می خواند بی اثر بود. نسیمی هم نمی وزید، چه برسد به خنکای قطرات باران…9یا ستار

جوان سر به زیر نشسته بود بین جمعیت. همه آمده بودند برای دعای باران. خشکسالی آمده بود. نه قطره بارانی ، نه پاره ابری! بنی اسرائیل آمدند سراغ پیامبرشان که دعا بخواند ولی هر چه می نشست زیر آسمان و دعا می خواند بی اثر بود. نسیمی هم نمی وزید، چه برسد به خنکای قطرات باران.

پیامبر خدا، از خدا دلیل خواست. ندا آمد در قوم تو گنهکاری هست که یا باید توبه کند یا برود تا دعایتان مستجاب شود.

جوان عرق پیشانی اش را پاک کردو پشت جمعیت پنهان شد.

-:(خدایا آبرویم را جلوی بندگانت نریز!) خبری از باران نشد.

-(من از گناهانم توبه می کنم، توبه ای بی بازگشت ) زمین تشنه تر شد.

جوان دست زد به زمین و بلند شد. قطره اشکی چکید روی زمین.

آسمان باریدن گرفت و موسی نماز شکر خواند.

انتهای پیام