آگوست 14, 2022

نوبت شما

باشگاه وبلاگ نویسان استان سمنان

داستانی راستان…

نوبت شما به نقل از وبلاگ “بصیرت” نوشت:فرمانده این سپاه مرد با هوشی بود. می خواست بی اسب بتازد و بی جنگ ببرد. می دانست  آب اگر نباشدکار آن طرفی ها تمام است. فرمان داد مسیر آب را ببندند…ya+ghaffar

بین دو سپاه  جنگ شده بود.مسیر آب افتاده بود کنار خیمه های این سپاه و خشکسالی افتاده بود به آن سپاه. بیابان بود و خورشید و زمینی که انگار آتش بلعیده بود.

فرمانده این سپاه مرد با هوشی بود. می خواست بی اسب بتازد و بی جنگ ببرد. می دانست  آب اگر نباشدکار آن طرفی ها تمام است. فرمان داد مسیر آب را ببندند.

یک روز ،دو روز، سه روز گذشت… خبری از شکست سپاه نبود. پرچمشان بر فراز بالاترین خیمه بود و مردانشان صف به صف اماده جنگ.

ده روز گذشت. شک کرده بود، به خودش ، به سیراب بودنش، به آب. سپاه تشنه آن طرف، شوری داشت که این سپاه سیراب نداشت. انگار آب ان طرف بود و نقش آب این طرف!

رفت سمت سپاه آن طرفی ها. بی سوار و بی سپاه. خیمه فرمانده را پیدا کرد. کفش ها را کند و داخل رفت.

رزم آوران یک یک می آمدند و از فرمانده رخصت می گرفتند و به میدان می رفتند. یا تن بی سرشان می آمد یا بدن های زخمی و پر از تیرشان. بدن پر از نیزه مرد را که آوردند، هیچ نشانی از فرماندهی نداشت!