سپتامبر 25, 2022

نوبت شما

باشگاه وبلاگ نویسان استان سمنان

حکایت25-موعظه

نوبت شما به نقل از وبلاگ “انجمن فرزانگان کویر دامغان” نوشت:یکشنبه بود و طبق معمول هر هفته رزی ، خانم نسبتا مسن محله ، داشت از کلیسا برمیگشت …

http://www.nobateshoma.ir/wp-content/uploads/2013/07/%D9%86%D9%83%D9%85.jpeg 

یکشنبه بود و طبق معمول هر هفته رزی ، خانم نسبتا مسن محله ، داشت از کلیسا برمیگشت …

در همین حال نوه اش از راه رسید و با کنایه بهش گفت : مامان بزرگ ، تو مراسم امروز ،

پدر روحانی براتون چی موعظه کرد ؟! خانم پیر مدتی فکر کرد و سرش رو تکون داد و گفت : عزیزم ،

اصلا یک کلمه اش رو هم نمیتونم به یاد بیارم !!! نوه پوزخند ی زد و بهش گفت :

تو که چیزی یادت نمیاد ،

واسه چی هر هفته همش میری کلیسا ؟!! مادر بزرگ تبسمی بر لبانش نقش بست .

خم شد سبد نخ و کامواش رو خالی کرد و داد دست نوه و گفت :

عزیزم ممکنه بری اینو از حوض پر آب کنی و برام بیاری ؟! نوه با تعجب پرسید :

تو این سبد ؟ غیر ممکنه با این همه شکاف و درز داخل سبد آبی توش بمونه !!!


رزی در حالی که تبسم بر لبانش بود اصرار کرد : لطفا این کار رو انجام بده

عزیزم دخترک غرولند کنان و در حالی که مادربزرگش رو تمسخر میکرد سبد رو


برداشت و رفت ، اما چند لحظه بعد ، برگشت و با لحن پیروزمندانه ای گفت :

من میدونستم که امکان پذیر نیست ، ببین حتی یه قطره آب هم ته سبد نمونده

! مادر بزرگ سبد رو از دست نوه اش گرفت و با دقت زیادی وارسیش کرد گفت :

آره ، راست میگی اصلا آبی توش نیست اما بنظر میرسه سبده تمیزتر شده ،

یه نیگاه بنداز

انتهای پیام