اکتبر 7, 2022

نوبت شما

باشگاه وبلاگ نویسان استان سمنان

دولت تزویر و ریا

نوبت شما به نقل از وبلاگ ” إقرأ و رَبُّك الأكرم ألّذي عَلّمَ بالقلم “ نوشت:ایام مبارکی است و اول از همه به رسم ادب و احترام به حضرت عشق؛ روح­الله کبیر و یاران عاشقش، باید بگویم دهه عشق وحماسه، دهه پیروزی خون بر شمشیر، دهه انفجار نور، دهه پیروزی راست­قامتان تاریخ،دهه شکست اهریمن، دهه فجر مبارک باد.

یاد سکانس طلایی مختارنامه و سخنرانی مختار، بخیر! می­گفت امروز می­خواهم به مصاف تزویر بروم، تزویر سکه­ای دو روست که عوام خدایش را می­بینند و….juahawsc

امان از تزویر! خدا خدا از دهانشان نمی­افتد و دنیا و محاسبات دنیایی یک لحظه از کردارشان جدا نمی­شود.

از هر هفت کلمه، هشت کلمه شان مقام معظم رهبری است، ولی کردار را که نگاه می­کنی تفاوت از زمین تا آسمان است. چه کسی است که نداند آقا بارها و بارها فرموده­اند هسته­ای بهانه است و اصل هدفشان چیز دیگری است، ولی تمام وجهه همت دولت شده همین، به خیال خودشان می­خواهند بهانه را از دست بهانه­گیر بگیرند، غافل از اینکه نمی­شود کسی را که خودش را به خواب زده بیدار کرد. شاه بیت کلام آقا تقبیح فتنه و فتنه­گران است و هیئت دولت پر است از تابلو داران فتنه88. آقا بارها بارها فرمودند اقتصاد درونگرا، ولی پرکارترین افراد دولت دیپلمات­ها هستند البته آنها هم بیشتر خرابکاری می­کنند تا کار. خوش مزه اینجاست که نجفیِ فتنه­گر، بیماری قلبی دارد و میراث فرهنگی برایش سنگین است، حالا آمده شده دبیر ستاد هماهنگی اقتصاد دولت، یعنی این بخش کار زیادی ندارد بیا اینجا استراحت کن و همزمان به پاس فتنه­گری و در راستای دادن سهم اصلاحاتچی ها، حقوقت را هم بگیر، نکند بازنشسته شوی و  زبانم لال مرز پرگُهر از خدمات طلایی شما محروم شود.

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل…. و بعدش برو تو صف برنجِ کوپنیِ هندی، صدقه بگیر و حالشو ببر…!!

گفتم تزویر (تو بگو اسلام آمریکایی) یاد شخصیت شخیص “خشی” در بی­ وتن” افتادم. این روزها به برکت بی­تدبیرهایِ ناامید از ملت و امیدوار به قدرتهای بزرگ!!!!! مدام یاد خشی هستم و جملات درخشانش را در رمان بی وتن مرور می­کنم. خودِ خودش است.

داشتم دنبال جمله­های ناب حضرت خشی می­گشتم، تا به رسم امانت از روی کتاب و بی­کم و کاست بنویسم، که برخوردم به صحنه ورود ارمیا به فرودگاه جان اف کندی. دیدم دقیقا وصف حال دیپلمات­های خوش خیال ماست. فعلا با همین صفا کنید، افاضات جناب دکتر خشی طلبتان! خشی البته میدانید که، مخفَّف خشایار نیست، برگرفته از…..

$$$$$

قرار بود داخلِ مملکتی شویم که در آن هر دو آدم باحالِ باصفایی که به هم می­رسند، به جای سلام و احوال­پرسی، فریاد بکشند: “گیو می اِ فایو!” و شرغ کفِ دست­هایشان را به­هم بکوبند. “گیو می اِ فایو” یعنی یک پنج به من بده! گور بابای ترجمه؛ یعنی بزن قدش! یعنی پنجه­ات را بکوب تو پنجه­ام. یعنی دست­ت را به من بده، دست­های تو با من آشناست… شرغ!!

و البته دروغ نگویم، همین جوری هم بود. وارد جی.اف.کی. که شدم، تا ویزا را تایید کردند، دختری ترگل ورگل با لباس سورمه­ایِ افسری جلو آمد و از من پرسید که آیا ایرانی هستم؟ و من سر تکان دادم. خندید و گفت: “گیو می اِ فایو، مَن!” عشق کرده بودم. اصلا انتظار چنین استقبال گرمی را نداشتم. زمین تا آسمان تفاوت می­کرد با آن­چه که در موردِ امریکا توی کله­ی ما فرو کرده بودند. ته دل­م قیلی ویلی می­رفت که بعد بیست ساعت پرواز، شرغ بکوبم کفِ دست­م را به کف دستش؛ اما ای کاش، کاش که این پلیس زن نبود تا راحت و بدون ترسِ شرع و شارع و مشروع، شرغ می­کوبیدم دست­م را به دست­ش. صدایی مدرن از درونم برمی­خیزد که کناس از ترشح نپرهیزد، دست بده و صدای سنتی جواب­ش می­دهد که شات­آپ، دست ندهی­ها! دخترک پلیس انگار از گاوگیجه­ی درونی من مطلع باشد، لب­خند می­زند و دوباره می­گوید: “گیو می اِ فایو، پلیـــز!” همان­جور که “پلیز”ش را می­کشد، مچِ دست من را می­گیرد و کف دست­م را می­کوبد توی یک استامپ پر از جوهر مشکی. شرغ. بعد از من می­خواهد که دست­م را روی کاغذی با سربرگ اف.بی.آی فشار دهم و بچرخانم. به من می­گوید که فینگرپرینت یا همان انگشت­نگاری برای ایرانی­ها و تبعه­های چند کشور دیگر که مشکوک به فعالیت­های تروریستی هستند، لازم­الاجرا است.

[اما متأسفانه مثل اینکه دیپلمات­های ما نمی­خواهند از خواب خرگوشی بیدار شوند و حداقل به این صحنه منتقل شوند، عزت­مداری پیش­کش!!]

….آنقدر دست­م را [با محلول داو] می­مالم که به گمان­م پوست پوست می­شود. شیشه دومی هم تمام می­شود، می­روم سراغِ رف و شیشه سومی. دخترک پلیس دست­م را می­گیرد و کف دست­م را نگاه می­کند. سرش را به چپ و راست تکان می­دهد و حالی­م می­کند که دست­م پاک شده است. نگاه می­کنم. اما من هنوز رنگ سیاهی را که به کف دست­م مالیده­اند، می­بینم. همیشه می­بینم. نمی­دیدم اما خواهم دید. رنگی که هیچ­گاه پاک نخواهد شد…

حالا برای­م خیلی عجیب نیست که دخترک پلیس پس از تمام شدنِ کارِ انگشت­نگاری، پنهانی پشت سرم بیاید و پشت گیت ورودی به هم­کاران­ش اشاره کند که مرا با دقت بگردند. هر چه باشد، ما با هم دست یا علی داده بودیم…$$$

حسن ختام کلام، ذکر پر ثواب این ایام، روزی صدها مرتبه “مرگ بر آمریکا و سگ نگهبانش اسرائیل”

انتهای پیام