سپتامبر 27, 2022

نوبت شما

باشگاه وبلاگ نویسان استان سمنان

مأمورین قطار

 نوبت شما به نقل از ” سرو قامتان دامغان ” نوشت: آقای منصور زمانی گفت:« الان که صبح هست بیا برویم خط سرکشی کنیم خاکریز را که زدیم خیالمون جمع شده،

images

مأموریتمون تمامه.» یک موتور تریل سفیدی داشتیم من پشتش نشستم و رفتیم. همین قدر که می­خواستیم بپیچیم پشت خاکریز خط مقدم یک خمپاره شصت آمد و یک ترکش به زانویم خورد. به زمانی گفتم ولش کن. گفت:« نه بیا تا اورژانس برویم. نهایتش اینه که یک باندی می زنن.»

باور من هم این بود که نهایتش یک چسبی رویش می­گذارند. ترکش داخل استخوان رفته و دردی هم ندارد. خونی هم نمی­آید.

به اورژانس نجف رفتیم، پرستارها گفتند نه ترکشش آلوده هست باید به اهواز بروید. از من نه و از آنها آری. منصور گفت:« عیب نداره شما برو.» اینجا آخرین مرحله بود که منصور زمانی را دیدم چون از پیش ما که رفت شهید شد.

بعد جالبه هاواکراف آمد و یک عالمه خلق­الله سوار شدیم و رفتیم. این هاواکراف آن موقع نعمتی بود. یعنی قبل از اینکه پل درست شود، قایق­های تندرو و هاواکراف حمل و نقل را انجام می دادند.

 اهواز هم من را به اورژانس خاتم الانبیاء بعد هم به بیمارستان بردند. محل زخم را باند پیچی کردند و گفتند برو نقاهت گاه.

نقاهت گاه، سالن ورزشی شهید تختی بود که یک سالن درندشت بود. همه آنرا  تخت سربازی گذاشته بودند و هر کس روی یک تخت استراحت می­کرد  به او رسیدگی می کردند تا معلوم شود که باید به شهرستان برود یا دوباره به خط برگردد.

برادری موجی شده بود که آدم شریف و خیلی متینی بود ولی موقعی که حالت موج گرفتگی به او دست می­داد، حواسش اختلال پیدا می­کرد و هر کاری می­کرد. مثلاً یک فرغون بر می­داشت و دور تختها دور می­زد، با دهان بوق می­زد و می­گفت:« مأمورین قطار در سالنها را ببندن!» همین­طور ادای خدمه هواپیماهای مسافری را در می آورد. وقتی به خود می­آمد شرمنده می­شد. پرستارهای خانم تا که می فهمیدند این حالش ناخوشه، فوری به اتاق می­رفتند و پرستارهای مرد می­آمدند.

در آن جمع احساس می کردم بی­خود آنجا هستم. شب شد و دیگر نفهمیدم. وقتی که به خود آمدم دیدم دور تخت من هر چه پرستار و دکتر هست جمع شده­اند و سرم و خونی اطرافم آویزان است. گفتم:« چی شد مگه این زخم چکار میکنه.» آقای دکتری که آنجا بود گفت:« خدا بهت رحم کرده! کزاز گرفتی.»