آگوست 16, 2022

نوبت شما

باشگاه وبلاگ نویسان استان سمنان

نصرت الله میری سروقامتی جهادگر

نوبت شما به نقل از ” سرو قامتان دامغان  ” نوشت: جنگ که شروع شد، همش اخبار را گوش می­داد.

index

بسمه تعالی

جنگ که شروع شد، همه­اش اخبار را گوش می­داد. لحظه به لحظه اخبار را پیگیری می­کرد. می­دیدم که اخبار جبهه و جنگ حالش را منقلب می­کند ولی فکرش را نمی­کردم که او هم عازم جبهه شود تا اینکه یک روز به اداره دخانیات، محل کارم آمد. تعجب کردم. کمتر اتفاق افتاده بود که به آنجا بیاید. همین که آمد دلم هری پایین ریخت. فهمیدم که کاری دارد. کمی نشست از این طرف و آن طرف صحبت کرد آخرش هم در حالی که سرش را پایین انداخته بود و به زمین نگاه می­کرد گفت:«بابا می­خوام برم جبهه!»

قدری ساکت ماندم. تا افکارم را جمع و جور کنم. نمی دانستم او به چه چیز فکر می­کند ولی من فکر می­کردم که در جبهه چه خبر است و چه سرنوشتی در انتظار یک رزمنده خواهد بود. برای اینکه مخالفت من با خواسته­اش دلخورش نکند، گفتم:« به تو این غلط کردنها نیومده! مگه جبهه خانه ننه!» چیزی نگفت خدا حافظی کرد و رفت. دیدم که رنگ چهره­اش عوض شده بود. شاید اینطوری می­خواست به من فرصت فکر کردن بدهد.

وقتی به خانه رفتم، مثل همیشه مودب و باوقار سلام  و احوالپرسی کرد. یکی دو ساعت که گذشت گفت:« بابا حرفت روی چشم من جا دارهً ولی بر من تکلیف است که با معلمی فعلاً خدا حافظی کنم و لباس جبهه رو بپوشم. امام تکلیف کرده!» لبخندی زدم و هیچ نگفتم. متوجه شد که رضایتم را اعلام کردم. رضایت مادرش را جلوتر گرفته بود برای همین مثل پرنده­ای که از قفص آزاد شود، به جبهه رفت. ساک­اش را که قبلاً آماده کرده بود فقط منتظر بود تا رضایت من­را بگیرد.

چندین ماه طول کشید تا آنکه تلفن کردند مجروح شده است. با مادرش رفتیم بیمارستان شهید چمران تهران. هنوز سر و صورتش پر از شن و ماسه بود. روی تخت خوابیده بود و نمی­توانست تکان بخورد. ترکش از پشت باسن­اش وارد شده بود و پس از خورد کردن قسمتی از استخوان لگن به مثانه­اش صدمه زده بود.

گفت قرار است عملش کنند و گفته­اند ممکن است یک پایش را از دست بدهد. دیدم که مجروح جنگی زیاد است و بیمارستان شلوغ برای همین به دامغان برگشتم تا پولی تهیه کرده و او را به بیمارستان خصوصی ایرانمهر ببرم. با قرض و فروش برخی چیزها پول جور کردم و به تهران باز گشتم.

در بیمارستان ایرانمهر دکتر خرسندی روزی دو بار به او رسیدگی می­کرد تا آنکه پس از چهل روز او را به دامغان آوردیم. اصلاً نمی­توانست از جایش تکان بخورد.

یک­هفته نگذشته بود که آقای حسن بیکی فرمانده جهاد استان به خانه آمد و گفت:« حتماً باید نصرت به جبهه بیاد من نمی­دانم که خیلی از کارها بایست چگونه انجام بشه!» او هم قبول کرد که برای تنوع و دیدار با دوستان رزمنده­اش دو سه روز به منطقه برود. پاترول جهاد را داخل حیاط آوردند و او را با برانکادر عقب آن گذاشتند.

ما خیلی نگران بودیم که برای پانسمان و دستشویی چه خواهد کرد. با این وضع هشت روز طول کشید تا او را برگرداندند. ده روزی که استراحت کرد و توانست با دوتا عصا راه برود بازهم آمدند به سراغش و او را به جبهه بردند.

آن دفعه بیست روز جبهه بود و با یک عصا برگشت. در دامغان راحت نبود. یا او به جبهه زنگ می­زد یا دوستانش از آنجا به او زنگ می­زدند. بعد از آنکه بهبودی نسبی پیدا کرد عصا را کنار گذاشت ولی برای راه رفتن همیشه مشکل داشت.

زمان جنگ با خانم فرج­زاده که خواهر یکی از همرزمانش بود ازدواج کرد. خداوند هم دو دختر به آنها عطا کرد. زندگی خوبی داشتند و سالی یکبار هم ما را به زیارت امام رضا(ع) می­بردند تا آنکه در آخرین سال دیدم سرفه­های قطاری خشک می­کند. هر چه پرسیدم نگفت که چندبار شیمیایی شده بوده. موقعی بطور جدی سراغ دارو و درمان رفت که کار از کار گذشته بود. با آنکه درد داشت و ضعیف شده بود ولی خانه نشین نشد. بعد از شهادتش بود که ما متوجه شدیم چه نقش مهمی در جهاد سازندگی داشت و پس از جنگ هم چه مسئولیت­های مهمی به او واگذار شده بود.

حاج اسدالله میری

 

پدر بزرگوار شهید.