در ظله بنی ساعده – داستان راستان جلد 1

نوبت شما به نقل از سایت” سرگرمی ایرانی” نوشت:

fbb61cf550223925b46bd4dc74653e78_Generic

شب بود و هوا بارانی و مرطوب . امام صادق تنها و بی خبر از همه کسان خویش ، از تاریکی شب و خلوت کوچه استفاده کرده ، از خانه بیرون آمد و به طرف ((ظله بنی ساعده )) روانه شد. از قضا معلی بن خنیس که از اصحاب و یاران نزدیک امام بود و ضمنا ناظر خرج منزل امام هم بود، متوجه بیرون شدن امام از خانه شد. پیش خود گفت ، امام را در این تاریکی تنها نگذارم ، با چند قدم فاصله که فقط شبح امام را در آن تاریکی می دید، آهسته به دنبال امام روان شد.


همین طور که آهسته به دنبال امام می رفت ، ناگهان متوجه شد مثل اینکه چیزی از دوش امام به زمین افتاد و روی زمین ریخت و آهسته صدای امام را شنید که فرمود:((خدایا این را به ما برگردان )).
در این وقت معلی جلو رفت و سلام کرد. امام از صدای معلی او را شناخت و فرمود:((تو معلی هستی ؟)).
بلی معلی هستم .
بعد از آنکه جواب امام را داد، دقت کرد ببیند که چه چیز بود که به زمین افتاد، دید مقداری نان در روی زمین ریخته است .
امام :((اینها را از روی زمین جمع کن و به من بده )).
معلی تدریجا نانها را از روی زمین جمع کرد و به دست امام داد. انبان بزرگی از نان بود که یک نفر به سختی می توانست آن را به دوش بکشد.
معلی : اجازه بده این را من به دوش بگیرم .
امام :((خیر، لازم نیست ، خودم به این کار از تو سزاوارترم )).
امام نانها را به دوش کشید و دو نفری راه افتادند تا به ظله بنی ساعده رسیدند. آنجا مجمع فقرا و ضعفا بود. کسانی که از خود خانه و ماءوایی نداشتند، در آنجا به سر می بردند. همه خواب بودند و یک نفر هم بیدار نبود. امام نانها را یکی یکی و دوتا دوتا در زیر جامه فرد فرد آنان گذاشت ، و احدی را فروگذار نکرد و عازم برگشتن شد.
معلی : اینها که تو در این دل شب برایشان نان آوردی شیعه اند و معتقد به امامت هستند؟
((نه ، اینها معتقد به امامت نیستند، اگر معتقد به امامت بودند نمک هم می آوردم )).

 

انتهای پیام

درباره

کلیک کنید

دوران امیری

نوبت شما به نقل از “همنفس طلبه” نوشت: – فرزندی که مطابق توصیه اسلام در هفت ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *